شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

جز اینکه به نبود تو عادت نکرده ام

از من چه خواستی که اجابت نکرده ام

 

حتی به خشم نیز نگاهم نمی کنی

من که خدا نکرده جنایت نکرده ام

 

حفظم ز چهره ات همه ی جزئیات را

یک بار اگرچه سیر نگاهت نکرده ام

 

گفتی مباد از تو کلامی بیان کنم

اما ببخش گاه رعایت نکرده ام

 

بس که به لهجه داشتنم طعنه می زنی

با خود بدون واهمه صحبت نکرده ام

 

در خواب اگر ببوسمت آیا حلال نیست؟

کاری که بر خلاف شریعت نکرده ام

 

 

مسلم محبی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:08 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

به شهر رنگ ها رفتیم گفتی زرد نامرد است

اگر رنگی تو را در خویش معنا کرد نامرد است

 

تو تصویر منی یا من در این آیینه تکرارم؟

جهان آیینه ی جادوست زوج و فرد نامرد است

 

چه قدر از عقل می پرسی چه قدر از عشق می خوانی

از این باز آی نااهل است از آن برگرد نامرد است

 

نه سر در عقل می بندم نه دل در عشق می بازم

که این نامرد بی درد است و آن پر درد نامرد است

 

بیا پیمان ببندیم از جهان هم جدا باشیم

از این پس هر که نام عشق را آورد ،نامرد است

 

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:08 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دو قدم پیش می آیم ، دو قدم بیش بیا

شاید این فاصله کمتر بشود پیش بیا

 

کلبه ی کوچک من تشنه ی مهمانی توست

آی دریا ! به سراپرده درویش بیا

 

وهم در وهم به دنبال خودم می گردم

تا رهایم کنی از پرسه ی تشویش بیا

 

قیس در کعبه به دنبال یکی می گردد

تا رسانی مگر ای خوب به لیلی ش بیا

 

دیگر ای فرصت آبی به چه می اندیشی

آخر عشق قشنگ است نیندیش بیا

 

 

مجتبی صادقی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

نیمشب همدم من دیده گریان من است

ناله مرغ شب از حال پریشان من است

 

خنده ها برلب من بود و کس آگاه نشد

زین همه درد خموشانه که بر جان منست

 

قافل از حق شدم و قافله عمر گذشت

ناله ام زمزمه روح پریشان منست

 

در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل

گفت خاموش که او طفل دبستان من است

 

 

مهدی سهیلی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

با من چه کرده است ببین بی ارادگی

افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی

 

جای ترنج،دست و دل از خود بریده ام

این است راز و رمز دل از دست دادگی

 

ای سرو! ذکر خیر تو را از درخت ها...

افتادگی شنیده ام و ایستادگی

 

روحی زلال دارم و جانی زلال تر

آموختم از آینه ها صاف و سادگی

 

با سکّه ها بگو غزلم را رها کنند

شاعر کجا و تهمت اشراف زادگی ....

 

 

سعید بیابانکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجى

رود گوشه اى دور و تنها بمیرد

 

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

 

گروهى بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد

 

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویى به صحرا بمیرد

 

چو روزى ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریاى من بودى آغوش وا کن

که می خواهد این قوى زیبا بمیرد

 

 

مهدی حمیدی شیرازی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

هرکسی عاشق شود کارش به عصیان می کشد

عشـق آدمهـای ترسـو را به میـدان می کشـد

 

گـرچـه از تقـدیـر آدم ها کسـی آگـاه نیست

رنج فال قهوه را عمـری ست فنجان می کشد

 

سیب را حوا به آدم داد و شیطان شد رجیم !!

آه از این دردی که یک عمر است شیطان می کشد

 

آسـمان نازا که باشـد رود می خشـکد ولی

رنج این خشـکیدگی را آسـیابان می کـشد

 

کی خدا در خاطرات خلقتش خطی سـیاه

عـاقبت با بغـض دور نام انسـان می کـشد ؟؟

 

نه !‌ خدا تا لحظه ی مرگ از بشر مأیوس نیست

انتهای هـرزگی گاهـی به ایمان می کشد

 

خوب می دانم چـرا با مـن مدارا می کنی 

جور جهل بره را همواره چوپان می کشد

 

برده داران خوب می دانند کار خویش را

برده وقتی سیر شد کارش به طغیان می کشد

 

مــن از آن دیوانه هــای زود باور نیســتم

ساده لوحی بر جنونم خط بطلان می کشد

 

شــعرهـایم کودکانم بوده اند و سالـهـاست

گرگ مادر توله هایش را به دندان می کشد

 

مـن شـبی تاریکـم و مـاه تمـامم نیسـتی

ماه اگر کامل شود کارش به نقصان می کشد

 

می رسـی از سـمت دریاهای دور انگـار باد

رشـته های گیسـویت را تا بیـابان می کشد

 

یا کـه بر تخـت روان ابرهــا بانـوی مـــاه

ناخنـش را از فـراز کـوه سوهـان می کـشد

 

گاه اما اشـک می ریزی و دسـتان خــدا

شانه ای از ابر بر گیسوی باران می کشد

 

بـادها دستــان خورشـیدند وقتی ابـر را

چون لحافی کهنه تا زیر گریبان می کشد

 

من در آغوش تو فهمیدم که بعد از سالها

کار هر دیوانه ای روزی به زندان می کشد

 

 

اصغر عظیمی مهر


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:04 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

 

بسیار بود رود در آن برزخ کبود 

اما دریغ زهره ی دریا شدن نداشت

 

در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار 

حتی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت

 

دلها اگرچه صاف ولی از هراس سنگ

آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

 

چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق

این عقده تا همیشه سرِ واشدن نداشت

 

 

سلمان هراتی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:04 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

اگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم را

شمارم مو به مو شرح غم شب های تارم را

 

برای جان سپردن کوی جانان آرزو دارم

که شاید باد و سیل او برد خاک مزارم را

 

ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشن

به باغ حسن اگر بینم نگار گلعذارم را

 

به گرد عارضش چون سبز شد خط من به دل گفتم:

سیه بین روزگارم را ، خزان بنگر بهارم را

 

تمنا داشتم عین وصالش در شب هجران

صبا بوئی از آن آورد و برد از دل قرارم را

 

بدان امید از احسان که در پایش فشانم جان

که از شفقت بدست آرد دل امیدوارم را

 

مریض عشق را نبود دوائی غیر جان دادن

مگر وصل تو چاره سازد چاره درد انتظارم را

 

چو یارم ساخت با اغیار و من جان دادم از حسرت

بگوید ای برادر آن بت ناسازگارم را

 

صبوحی را سگ دربان خود خواند آن پری از مهر

میان عاشقان افزود قدر و اعتبارم را !

 

 

شاطر عباس صبوحی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:03 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

پیش از آنی که با غزل آیی، دفترم شوره زار ماتم بود

ماه برکوی دل نمی‌تابید، خانه ام انتهای عالم بود

 

کنج آیینه‌ام نمی خندید برق سوسوی کوکب بختم

بی‌سحرگاه خنده خیست، باغ بی‌باغ، قحط شبنم بود

 

 

تا رسیدی خدا تبسم کرد، با عبور تو کوچه پیدا شد

قبل از آنی که بگذری از دل، عطر در انحصار مریم بود

 

محو شب مانده بودم و مبهوت از خیالی که با تو زیبا شد

قد کشیدی از عمق احساسم، لرز قلبم چو شانه بم بود

 

بین عقل و جنون غزل رویید، شانه در شانه، خستگی خوابید

دست عشقت چه قدرتی دارد، کارد آن سوی استخوانم بود

 

چشم‌هایت مرا صدا می‌کرد، روح من سر به زیر می‌انداخت

رد شدم آزمون جرات را، درصد عشق‌بازی‌ام کم بود

 

ماه؛ بین من و تو قسمت شد، عشق از روی سادگی خندید

جای انگشت‌های حوا ماند روی سیبی که دست آدم بود

 

 

عباس کریمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476535

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396